مرا در چشمانت


پلک بزن !


لب بگشا !


می خواهم شعری بگویم...

 

۲۶ بهمن ۸۶

/ 33 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کارگاه نمدمالی

آقای شبنم.م(!) سری بزنید.غریبه نیستیم.آشنای آشنای تان هستیم: جمعه 18 ربیع الثانی - 1287 اوضاع قمر در عقرب شده است . باید فکری به حال تخت مان بکنیم . گویا پایه هایش لق می زند ، هنگام نشستن می لرزاندمان ، تو گویی بر سیاق آینده روی ویبره (!) قرار گرفته است . پدرسوخته ها چه ابزاری خواهند ساخت ! بگذاریم و بگذریم. فی الحال باید در اندیشه ی حفظ تخت و کاخ ریاست ج...، ریاستمان باشیم. ...........

آمِد

غم هجرت رو از مسافرا بپرس ای مسافر

کوروش / ه

شعری کوتاه /ساده /پر محتوا.مگر ما از شعر چه توقعی دار یم .لاجرم از دل برآید و بر دل بنشیند.خیلی زیبا اجرا شده /دست مریزاد

شبنم.م

استاد ! ممنونم از لطفتون ! و ممنونم که به این خونه سر زدین ! قطعا از شما بسیار آموختم...

امید- ساحل من

چه شعر خوشگلو کوتاهی... . . اما شعر اصلی کجاس ؟؟ . هست ؟؟ .. . [لبخند]

هومن

خودت می دونی نطرم راجع به این شعر چیه! مگه نه؟!!![گل]

SHAGHAYEGH

سلام عزیزم وبلاگت عالیه خوش حال میشم باهم تبادل لینک کنیم http://gol1393.blogsky.com/