این روزها که نیستی

به خاطرت بگو

بس کند این تلنگر مداوم را !

آفتاب می خواهد 

این چشمان ...

/ 70 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امير

سلام مهربون تبريک ميگم وبلاگ زيبا و در حين حال دلنشينی داری خوشحال ميشم که با شما دوست عزيز ابتادل لينک داشته باشم خوشحال ميشم که حضور شما دوست عزيز رو در گفته هايی از نگفته ها احساس کنم اين محبت رو از من دريغ نکن شاد باشی و شاد زندگی کنی

مانی مقدم

چقدر صميمی و ساده و کودکانه اما رويائی می نويسيد.زنده باشيد

ن

کم کم و ناگاه...

ساراي سپيدار

سلام به خاطرش كسي چيزي نميگويد تا ياد نگيرد... . . . . سراغي از ما نمي گيري

پسرک

پسرکی تازه کارم. شعر مينوشم. چه مینویسم؟نمیدانم! خوب مینویسی. چه خوش میگر یی! آفتاب می خواهی تا یخت را کند آب یا نوازش دهد زمستان دلت را؟ دلم از پائیز و زمستان گذشته ست بگو سرد تر از زمستان هم فصلی هست؟ گذر کن بر سال بی پایان من گر آفتابی یافتی به سرمای من هم بتابانش

دختري در باد

سلام ! خانومی ! خوبی ؟ خوشی ؟ نیستی ، کم پیدایی ! امید وارم مشکلی پیش نیومده باشه و هر جا هستی سلامت باشی..

کاوه

سلام شبنم خانوم بابا يه زمانی بيشتر سر ميزدی قهری با ما . بيا که به روزم مشتاق ديدارت

آیدین

به به ، شبنم خیلی قشنگه این. آفرین. اصلا ازت انتظار نداشتم اینچنین شفاف و صمیمی شعر بگی ;)