چرا بلند ترین شب سال رو برای رفتن انتخاب کردی م ا ن ل ی... ؟   

.....
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک
خاک پذیرنده
اشارتی ست به آرامش
*
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
....
چگونه می شود به آنکسی که می رود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد ؟
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست
او هیچ گاه زنده نبوده ست
....
در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد
.....
من سر دم است
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
ای یار
ای یگانه ترین یار
آن شراب مگر چند ساله بود ؟
....
به مادرم گفتم
دیگر تمام شد
گفتم:همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
.....
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم
....
شاید حقیقت آن دو دست سبز جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
....
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
¤(فروغ فرخزاد)
لینک