ای سوخته ی سوخته ی سوختنی !

عشق آمدنی بود

نه آموختنی !

فریدون مشیری

لینک
       

فصل عطش

یاد شما

شکره ،

شیره ،

بستنی ست !

دست به دل ما نزنین ،

شکستنی ست !

محمد صالح اعلا

لینک
       

چشمانت ، طوفانی ست از آرامش 

دستانت ، خورشید .

چندان که گم می شوم در تو

تازه می شوم به تمامی ...

لینک
       

رفیق کودکانه های رفته ام داستان می نوشت ، شعر می گفت و ما نمی دانستیم . بعد از رفتنش دست نوشته هایش را دیدم ، خواندم ، بوییدم . سری زدم به  کلاغ   ، دو داستانش  آنجا بود . سری بزنید به دست نوشته های دوست رفته ام ...

کودکی ، تمام زندگی است و بعد از آن هرچه هست ، تقویمی ست که تنها ورق می خورد ؤ بس . یک سال از رفتن همبازی گذشته ها ی شاد و همراه شیطنت های نوجوانی ام می گذرد . یادش به خیر ! سری بزنید به   خانه روشنان  . از رفتن   دوستم   نوشته ... 

گـُلَک مانلی !

این همه با هم بودن را

بگو

کجای دلم بریزم

که فراموش کنم رفته ای ؟!

لینک

       

چون   کودکا نه های رفته   مان

بی تکرار شدی      رفیق    !

یلدای ما گرم بودُُ

گریزان از طلوع

یلدای تو اما

چشم انتظار پایان

جشن تو دود سیگار بود و زخم سرنگ

حافظ نخواندی

با عکس های یادگاری وداع می گفتی

تکه ی خاطرات گذشته ام !

به دیدنت که آمدم

چند ساعتی بود در اتاقت به خواب رفته بودی ...

                                               ********************

....

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

......

چگونه می شود به آنکسی که می رود اینسان

صبور ،

سنگین ،

سرگردان ،

فرمان ایست داد .

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ،

او هیچ وقت زنده نبوده ست .

......

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دست های ویران شدند باد می آمد

......

من سردم است

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار

آن شراب مگر چند ساله بود ؟

......

به مادرم گفتم : دیگر تمام شد

گفتم : همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم .

.......

من از کجا می آیم

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه ست

مزار سبز آن دو دست جوان را می گویم ...

.......

شاید حقیقت آن دو دست سبز جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

.....

فروغ فرخزاد

 

لینک